داستان MYSTO

0


داستان MYSTO

منتشر شده در 1404/11/01

داستان شروع MYSTO


میگویند خیلی وقت پیش ، در سرزمینی که همیشه میان مه و نور پنهان بود مردی زندگی می کرد که طعم ها را حس نمیکرد...

نه شیرینی ، نه تلخی ، نه گرمی ، نه آرامی

زندگی اش مثل فنجانی بود که کسی شکرش را فراموش کرده باشد.

بی صدا ، بی بو ، بی حس

هر روز صبح کنار پنجره ای که رو به یک جنگل خاموش باز می شد فنجانی قهوه میگرفت...

اما قهوه هم هیچ حرفی برای گفتن به او نداشت

تا آنکه یک روز در دل همان مه همیشگی صدایی شنید نه بلند ، نه واضح...

صدایی مثل همهمه ی یک طعم گمشده

از جا بلند شد و به سمت مه رفت جایی که نورهای طلایی مثل خطوط یک نقشه قدیمی در هوا حرکت می کردند

صدا میگفت :

طعم ها بر نمیگردند ، مگر اینکه کسی آنها را دوباره بسازد

مرد برای اولین بار ، دلش لرزید ، تلخی یک حقیقت را حس کرد ، تلخ تر از هر قهوه ای

در دنیا چیزهایی هست که اگر خودت نسازی برای همیشه گم میشوند

مرد همان جا به خودش قول داد طعم هایی بسازد که هر کدام

طعمی برای گرما

طعمی برای آرامش

طعمی برای دلتنگی

طعمی برای امید


و آن روز نام خودش و کارش را گذاشت : MYSTO

سرزمینی که هر طعمش داستان یک احساس گمشده است

از آن به بعد

هر بار یک طعم جدید ساخته می شود ، یک شخصیت تازه از دل مه بیرون می آید

یکی گرم

یکی تلخ

یکی شیرین

یکی خاموش

یکی پرشور


این داستان نه خوشحال است و نه غمگین...

تلخ است ، مثل جرعه ی اول قهوه


MYSTO TASTE THE LOST FEELINGS